تبليغاتX
گذر گاه
گذر گاه
اينم ميگذره
کلاغ سیاه کوچولو (قسمت اول)

به رسم همیشگی قصه ها یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

روزی روزگاری تو جنگل عظیم دنیا، یه کلاغ سیاه کوچولو به دنیا اومد.

کلاغ سیاه قصّۀ ما چند تا خواهر داشت، یکی بزرگتر، یکی کوچکتر که همشون از اون سیاهتر و موفقتر

به نظر می رسیدند. کلاغ سیاه کوچولو همیشه از دیدن پیشرفت خواهراش خوشحال میشد و از داشتن

 چنین خواهرایی به خودش می بالید.

بزرگ شد و به مدرسه رفت. همۀ معلّماش دوستش داشتن - در حقیقت قبولش داشتن چون درسش

خوب بود - مرغ، خروس، کبوتر، کلاغ، گنجشک، بوقلمون،... همه و همه بهش می گفتند:

" تو توانایی بالا رفتن داری! تو لیاقت بهترین ها رو داری! ...... "

همیشه با خودش فکر می کرد، بالاخره سری تو سرها در می یاره، نه فقط بین کلاغها، که بین همۀ

پرنده ها، واسۀ خودش کسی می شه!

یه کم که بزرگتر شد و فهمید عشق و دوست داشتن چیه، مطمئن بود که حتماً یه روزی، یه جایی

یکی پیدا می شه که از عشقش لبریز می شه، آخه فکر می کرد اونم مثل خواهراش یه کلاغ سیاهِ خوشگل

و دوست داشتنیه که می تونه مورد توجه باشه! فکر می کرد یه کلاغ سیاه با پرهای مشکیِ مشکیِ مشکیه!

ولی نبود!!!!!!!!!!!!!!!! L اون نه تنها رنگِ پراش مثل همۀ کلاغ های هم سن و سالش نبود، عجیب اینک

هر چند وقت  یه بار هم تمام صورتش دونه های قرمزِ زشتی می زد، هرکاری کرده بود که نباشن

حتّی پیش جغدها و لاک پشت ها هم رفته بود ولی درست نمی شد که نمی شد! یه مدت خوب بود،

دوباره روز از نو روزی از نو...!

دیگه براش مهّم نبود، آخه از قدیم شنیده بود: " سیرت زیبا به زِ صورت زیباست! "

پس سعی کرد سیرتش رو زیبا کنه...

برگردیم سر قصّۀ اول؛ توی مدرسه، خیلی ها با کلاغ کوچولو دوست بودند، چون درسش خوب بود و خیلی ها

دور و برش می پلکیدن و بال بال می زدند تا شاید یه چیزی ازش بهشون برسه، پری، دونه ای، آبی،...!

اونم تا جایی که داشت و بلد بود واز دستش بر می یومد، دریغ نمی کرد. آخه ذاتاً مهربون بود و غمخوار دیگران...!

به حرف و درددل همه گوش می داد، از پرنده ها گرفته تا سگ و گربه و جوجه و حتّی گرگ و شغال،

یا حتّی موجودات دوپایِ آدم نما!

توی سال های مدرسه یه روز با خودش فکر کرد و دید که غیر از ذهنش باید جسمش رو هم ورزیده کنه

تا مغزش هم بهتر کار کنه، پس در کنار چند تا از دوستاش و البّته با وساطت اونا ورزش رو شروع  کرد

و ورزش شد قسمتی از زندگیش، چقدر دردسر کشید تا بابا کلاغِ سختگیرش اجازه داد بره سرِ تمرین...!!!

ولی خوب یه نعمت بزرگی که داشت این بود که مامان کلاغه همیشه هواشونو داشت...!!! J

توی اولین روزا با یه "طاووس" آشنا شد، یه طاووس متفاوت، یه طاووس که خوشگل نبود ولی

آخر همه چیز بود، ته محبوبّیت، ته جذابیّت، ته محبّت، ته استعداد، ته رفاقت، ته مرام، ته..........

ته ته ته ته همۀ چیزای خوب دنیا. برخلاف طاووس های دیگه که همیشه نوکشونو بالا می گیرن

و پرهاشونو باز می کنن و خرامون خرامون وسط حیوونای دیگه راه می رن، اون همیشه پرهای

خوشگلش بسته بود و و مثل خروس های لات راه می رفت، راه رفتنی که فقط مخصوص خودش

بود!!!!!!!!!!!!!!!!! باهم دوست شدند، دوتا دوست معمولی..........................

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 13:18 |
چه زیباست...

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند …

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 12:27 |

باز مي خواهم تو را پيدا كنم

با تو شايد خويش را معنا كنم

 

من كي ام گرخودشناسي داشتم

كِي ز خود بودن هراسي داشتم

 

هاي اي آئينه معنا كن مرا

گم شدم درخويش پيداكن مرا

 

فرصتي تا رود راپيدا كنم

قطره قطره خويش را دريا كنم

 

آه اگر اين قطره در شن گم شود

"ظاهرم" درچاه "باطن" گم شود

 

شيشه ي اين ديو دردست من است

همّت امّا واي .... با اهريمن است

 

اهرمن دارد مجابم مي كند

لاي لايش گاه خوابم مي كند

 

هاي اي آئينه تصويرم مكن

آنچه مي خواد من پيرم مكن

 

هاي اي آئينه حاشا كن مرا

گم كن و آزاد پيدا كن مرا

 

شيخ ما ديوي است شبها با چراغ

ديگر از انسان نمي گيرد سراغ

 

الفتي تا ما چراغ او شويم

خانه خانه در سراغ او شويم.

                                                                                                             "ع.ت"

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 12:20 |

تنها صدايي كه شنيده مي شه صداي تيك تاك ساعته! انگار با يه اقتدار خاصي

 مي خواد بهم بگه: عمرت داره مي گذره.تو تنهايي‘ تنهاي تنها! بدون اينكه ....

زمان مي گذره و ............
|+| نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 23:55 |
سوسک زیبا!!!!!!!!!

گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی چه قدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن...!

خدا هیچ نگفت.

گفت: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهد. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای اینکه زشتم. زشتی جرم من است!

خدا هیچ نگفت .

گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها. مال من نیست!

خدا گفت: چرا، مال تو هم هست.

خدا گفت: دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن "تو" کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری است آموختنی؛ و همه کس، رنج آموختن را نمی برد.

ببخش، کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای را هاست. مومن همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است. و من زیبایم و زیبایی، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره، هرچه که هست، نیکوست. آن که بین آفریده های من خط کشید، شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست. حالا، قشنگ کوچکم؛ نزدیکتر بیا و غمگین مباش.

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه بیندیشید که نازیباست./

 

عرفان نظر آهاری/ بالهایت را کجا جا گذاشته ای.

|+| نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 23:48 |
خدااا
خدایا کمکم کن حرفام گفتنی و شنیدنی باشه.

کمکم کن بتونم تمام حرفام رو بزنم ، گاهی حتی توان و روی حرف زدن با تو رو هم ندارم.........!

ولی به هر حال عاششششششششششششقتم خدا چون تو همیشه با منی....

|+| نوشته شده توسط رهگذر در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 23:41 |
خیلی سخته!
چقدر سخته گل آرزوهات رو توي باغه ديگري ببيني و 1000 بار توي خودت بشكني و بگي:

 "گل من باغچه نو مبارك...!"

|+| نوشته شده توسط رهگذر در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 13:47 |

You know the speed of light, so what's the speed of dark?
شما سرعت سیر نور رو میدونین ...
ولی سرعت سیر تاریکی چقدره؟؟؟

|+| نوشته شده توسط رهگذر در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 13:11 |

گاهی اوقات بزرگترین هدایا فقط لحظه ای آدم رو شاید می کنه!

ولی زمانی یک نگاه تا مدتها دلت رو شاد نگه می داره!

گاهی اگه تمام دستگاههای حرارتی دنیا رو جمع کنیم , باز هم ته وجودمون مثل کوهی از یخ سرده سرده!

اما زمانی هست که نفسی که برای گرم کردن دستان یخ زده ات دمیده می شه ,

قبل از هر چیزی قلبت رو گرم می کنه!!!!!!!!   

|+| نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 19:13 |
بی حوصله
الان دوستم ازم پرسید نمی خوای بعد این مدت یه آپ جدید بگذاری

منم گفتم نه حوصله ندارم.... خوب واقعا ندارم اما دلم میخواست صد صفحه حرف میتونستم بنویسم تا شاید زنگار از رو سینم بره و دیگه به دروغ نگم   ح و ص ل ه ندارم...............................................

|+| نوشته شده توسط رهگذر در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 13:39 |
آرزو می کنم دیگه هیچوقت نگاهم به نگاهت گره نخوره!   

خوشحالم که تموم شد...

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 16:57 |
افسوس...
افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم، كوتاهي مي كنيم، آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم!

    

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 16:30 |

مردها نامردترين موجوداتند‘ تا زماني عشق مي ورزند كه بدانند زن اسير آنان نشده.

اما زماني كه قلب زن را تسخير كردند با تمام مردانگي‘ ناجوانمردي مي كنند.

                                                                            (دكتر علي شريعتي)

|+| نوشته شده توسط رهگذر در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 21:57 |

دلم پر از آتيش عشقه! كاش عاشقم بود...

به خدا عاشقانه دوستش دارم. كاش قبولم داشت! هيچوقت منو نمي بينه!!!!!! چرا چرا چرااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط رهگذر در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 19:40 |
تولد عشق
شاید از نظر خودت تولدت ناشی از تصمیم و احساس خودخواهانه دو نفر بوده باشه! ولی با همه وجودم خوشحالم که این، از نظر تو اشتباه رخ داده، تو یکی از بهترین اشتباهات خداوند هستی.

بهترینم، عزیزترینم، سنگ صبورم، نازنینم تولدت مبارک

تا وقتی که نفس می کشم دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط رهگذر در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:46 |
بازيچه
       

ما خودمون بازيچه دست زندگي هستيم، چرا با كارامون همه چيز حتي خودمون رو به بازي مي گيريم؟؟؟!

|+| نوشته شده توسط رهگذر در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 14:22 |
|+| نوشته شده توسط رهگذر در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 9:45 |
زندگی
نفس ها را می  توان شمرد،

گذر ثانیه ها را می توان احساس کرد،

آوای مغزها را می توان شنید،

تصویر مبهم زندگی را می توان دید،اما...

اگر مهر را نتوان شناخت و تعریف کرد؟؟؟؟!!!!

این تصویر عمیق زندگی است،

هیچکس و هیچ چیز روح بشر را ندید و نشناخت!

زندگی را باید زندگی کرد، چون تصمیم و اراده اوست.

                                                                                                  "رهگذر"

|+| نوشته شده توسط رهگذر در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 9:46 |
تنهایی
         

تنها بودن یه کابوووووووووووس شومه............

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 8:57 |
                                   

 جاده فریاد می زنه، بییییییییییییییااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 8:50 |
                           

البته همیشه یادش  ه

، همه آدمها لایق عشق ورزیدن تو نیستن!!!!

خیانت می کنن خیلی راحت تر از حد تصور من و تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

خیانت، سیاه سیاه سیاه.

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:41 |
                               

هر جا که هستی عاشق باش و عشقت رو ابراز کن.

اگر نه هم دلت رو باختی و هم زمان رو.....

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:37 |
فرار
                        

من فکر می کنم بیشتر آدم هایی که به خیال خودشون از مرگ فرار می کنن، در واقع از زندگی گریزونن.......

تو چی می گی؟؟؟؟؟؟؟ درست می گم، نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:32 |
دلم درست این شکلی شده...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکسته! ولی خوشحالم! چون با این شکستن، خیلی از زنگارهاشم ریخته. فکر کنم یه قلب پاک و سالم از توش در بیاد...   

                                       

|+| نوشته شده توسط رهگذر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:11 |
Go to fullsize image

Go to fullsize image

شمردن ستاره ها خیلی سخت نیست، اگه بگی: "به اندازه ستاره ها دوستم داری."

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:22 |

انقدر دلم گرفته که فقط دوست دارم یه گوشه خلوت گیر بیارم و فریاد بزنم و اشک بریزم!

دلم یه دنیا گریه می خواد ولی نمی دونم چرا چشمام کمک نمی کنن...!؟!؟!

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:2 |
دوستت دارم
 

می دونی، وقتی بهم گفت: دلش یه دوستی ساده و عاشقانه می خواد، دلش یه دوستی می خواد که فقط دوستی باشه، پاک و بی ریا و واقعی...! یه لحظه احساس کردم دلم آتیش گرفت، نفس کشیدنم سخت شد، چشمام پر از اشک شد! چقدر سعی کردم که نفهمه چه حالی شدم! برای اینکه چشمام رو نبینه سریع عینک به چشمم زدم...

آخه من دوستش دارم ساده، پاک، بی ریا، واقعی، عاشقانه و البته بی منظور و خالصانه...

فقط خندیدنش برام کافیه، شاد بودنش راضیم می کنه، راحت بودنش بهم آرامش می ده، از دیدنش جون می گیرم...

کاش می تونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم! ولی عیب نداره نگفتنش از نظر اون قشنگتره!

می دونم دوستم داره ولی..."مابیشتر!"

دوستت دارم حتی اگه دلت نخواد.

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:31 |

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت...

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:13 |
سال نو مبارک. امیدوارم سال پر از آرامشی برای همه آدم های دنیا باشه...

|+| نوشته شده توسط رهگذر در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 1:39 |
چي بهت بگم؟
حتي نمي تونم راحت حرفم رو بهت بزنم!!!!!!!

كاش آروم بشي!

كاش بتوني تفاوت عشق آدمها رو با همديگه درك كني، به خود خدا قسم بعضي ها فقط اداي عاشقي رو درميارن!!!!!!!

كاش مي تونستم همه حرفهاي توي دلم رو بهت بگم! هزار حرفه نگفته!!يادته!!!

چي بهت بگم كه خودت بهتز از من ميدوني عزيزترين................

|+| نوشته شده توسط رهگذر در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:4 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Free Theme Blog

Theme & Template